آخر این جاده خدا منتظر است

تعداد بازدید : 274
تاریخ و ساعت انتشار : چهار شنبه 24 آبان 1396 00:38
یادگار دوران پرافتخاری ست. سالهاست که رنج و درد غریبی را نفس می کشد. كپسول بزرگ اكسيژن در كنار اتاق هميشه شاهد رنج بی انتهای اوست.محمود حاجي بيگي، يكي از آنهايي است كه امام (ره) مي گفتند: نگذاريد در پيچ و خم زندگي به فراموشي سپرده شوند.

 

 

او 14 سال بيشتر نداشت كه به فرمان امام (ره) براي تشكيل ارتش 20 ميليوني با پيوستن به گروه دكتر چمران عازم جبهه شد. بعد از مدتي كه نيروهاي دكتر چمران با سپاه ادغام شدند به عضويت تيپ محمد رسول الله (ص) در آمد و به عنوان بسيجي، مسئوليت اطلاعات و عمليات معاون گردان معاون موتوري و... خدمت كرد.

 

3-4 مرتبه مجروح شد ولي به قول خودش؛ آنچه كه در سال 64 برایش اتفاق افتاد او را از پا در آورد.

 


حاجي بيگي مي گويد: ما در رسته توپخانه ضد هوايي بوديم. فروردين سال 64 در جزيره مجنون پدافند كرديم. بلدوزر سكوهايي 3 طبقه مي زدند تا بتوانيم به هواپيماهاي دشمن مشرف شويم. روز اول كه هواپيماي دشمن براي بمباران آمدند مقابله كرديم و يكي از آنها هم توسط توپخانه ما سقوط كرد.
آن روز نماز صبح را كه خوانديم، هوا تازه روشن شده بود كه صداي هواپيما ها را شنيديم. به سمت توپ ها دويديم. دوستم را كه جثه كوچكي داشت و پشت توپ نشسته بود از آنجا بلند كردم و با حاج منصور – يكي از رزمنده ها – پشت آن نشيتيم.
بمب ها همين طور پايين مي ريخت. ناگهان فشنگ در يكي از لوله هاي توپ گير كرد. خشاب را به سرعت در آورديم و دوباره گلوله در آن گذاشتيم. فرصت كمي داشتيم. حتي ثانيه ها هم آنجا با ارزش مي شد. دشمن شیمیایی زد، 9 ثانيه طول كشيد تا ماسك را به صورتمان بزنيم.
اما 9 ثانيه زمان زيادي بود. هواپيماهاي جنگي تعدادشان زياد بود. يكي از آنها را هدف قرار داديم. يكي از آنها از سمت خورشيد كه بدترين زاويه براي توپچي ها ست به سمت ما حمله و منطقه را بمباران كرد.
8 نفر از از بچه هاي واحد توپخانه شيميايي شدند. بوي سير مي آمد. خارش بدنمان هم در كمتر از يك ساعت عذاب آور شده بود. من از آن گروه 8 نفره آخرين كسي بودم كه به تهران منتقل شدم.

او همراه بقيه رزمندگان مجروح به تهران منتقل شد. اما در آنجا امكان درمان براي آنها فراهم نبود و همراه چند نفر ديگر براي درمان به آلمان فرستاده شد. از آلمان كه برگشت پزشكان 7 هفته استراحت مطلق براي او تجويز شده بود، اما او به محض آنكه وضعيت جسماني اش بهتر شد دوباره عزم رفتن به جبهه کرد.
اين بار تركش توپ سينه اش را هدف گرفت. دوباره بيمارستان، دوباره درد، دوباره ...
حالا ديگر اثرات گاز خردل هم بيشتر نمايان مي شد. مجروحيتش كه بهتر شد دوباره براي ادامه معالجات راهي خارج از کشور شد، این بار به ژاپن رفت.
حاجي بيگي مدتي در ژاپن تحت مداوا بود كه دوباره به ايران برگشت . او كه تنها تا دوم راهنمايي درس خوانده بود تحصيلاتش را ادامه داد تا موفق به گرفتن فوق ديپلم شود.

بعد از آن دوباره به كشور اكراين اعزام شد . اما دوباره بعد از آزمايش هايي كه نتيجه اي هم نداشت به كشور برگشت .
حالا اوقاتي را در خانه مي گذراند و زماني را هم در بيمارستان. او از ناحيه چشم دستگاه تنفسي گوارش و اعصاب دچار ناراحتي است كه همه نتيجه بخش استشمام گاز خردل هستند.
تنفس برايش مشكل است كه به كمك كپسول اكسيژن آن را مرتفع مي كند. حاجي بيگي بعد از پايان جنگ با كمك چند تن از مسئولان "بنياد خيريه اي" را تاسيس كردند كه رفع مشكلات ايثارگران از اهداف آنها بود.
او به كمك همسرش مسئوليت كمك رساني به خانواده هاي بي بضاعت را به دوش مي كشيد و از هيچ كار خيري مضايقه نمي كرد.
او نه از رفتن پشيمان است و نه از تحمل سختي ها ناراحت. براي همين هم مي گويد :« هدف آسماني داشتيم كه رفتيم و هيچ وقت هم از هدفي كه براي زندگي داشتيم پشيمان نشده ايم چرا که دست آخر در این جاده خدا منتظر ماست.
امام حسين (ع) روزي كه مي خواست به كربلا برود شب قبل براي همه يارانش وقايع و اتفاقات روز عاشورا را شرح داد و به آنها گفت:« راهي در پيش داريد كه آخر آن كشته شدن در راه خداست، مي توانيد بپذيريد و مي توانيد همين امشب برويد .»
ما هم مي دانستيم كه جنگ سخت است . شهادت، اسارت و مجروحيت از عواقب آن است و چون هدفمان اسلام بود همه را به جان خريديم.» حاجي بيگي از كسي چيزي نمي خواهد فقط دوست دارد مردم كمي آنها را درك كنند و نگاه و ديد خود را به اين فداييان انقلاب عوض كنند و فراموششان نكنند و ...
 

.خاطره - دير رسيدم رفته بودي !


شهيد زنده محمود حاجي بيگي بدترين خاطره زندگي خود را مرگ مادرش مي داند. او مي گويد :« عمليات كربلاي يك بود و من در آن زمان مسئول موتوري تيپ ثارالله بودم. قرار بود از جبهه جنوب به جبهه غرب برويم . كومله ها حمله كرده بودند و ما وظيفه داشتيم به ياري برادران پاسدار خود برويم كه در وحشتناك ترين منطقه كردستان گير افتاده بودند.
شب قبل از اعزام تلفني با مادرم تماس گرفتم و با او صحبت كردم . شوخي كرديم و خنديديم ،اما فرداي آن روز مرا از ستاد فرماندهي خواستند و به من گفتند بايد به لشگر برگردم. علتش را نمي دانستم وبراي يافتن جوابم به همه جا سرزدم اما جواب قانع كننده اي نگرفتم. تا اينكه به تهران برگشتم و پارچه سياهي بر سردر خانه مان ديدم و جواب همه سوال هايمان را گرفتم.
حيف كه دير رسيده بودم و 3 روزي بود كه مادرم را به خاك سپرده بودند.

انتهای گزارش
 

2.jpg



4.jpg

  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها