حاج بلوچ خان

تعداد بازدید : 595
تاریخ و ساعت انتشار : یک شنبه 19 شهریور 1396 01:02
سال 66 مرزهاي شرقي كشور را به من تحويل دادند با تجربه اي كه در كردستان بدست آورده بودم نمي خواستم برنامه ي كردستان در بلوچستان تكرار شود. چهار قرارگاه در شرق كشور به راه انداختيم و قرار شد حاج بلوچ خان شه بخش را كه يكي از سران آنها بود با اسلام آشنا كنيم.
سال 66 مرزهاي شرقي كشور را به من تحويل دادند با تجربه اي كه در كردستان بدست آورده بودم نمي خواستم برنامه ي كردستان در بلوچستان تكرار شود. چهار قرارگاه در شرق كشور به راه انداختيم و قرار شد حاج بلوچ خان شهردار بخش را كه يكي از سران آنها بود با اسلام آشنا كنيم.
من بلوچ خان و پسرش را يك بار قبل از انقلاب در تهران ديده بود. حاج بلوچ پيغام داده بود كه اگر مي خواهيد با من مذاكره كنيد به پاكستان بياييد.
قرار شد من به عنوان فرمانده شرق كشور به همراه «ناصر تركان» و «سيدي» فرمانده بلوچستان به پاكستان سفر كنيم. وقتي به انجا رسيديم بلوچ ها ما را محاصره كردن، به گودالي بردند كه حاج بلوچ خان آنجا نشسته بود.
او به ما گفت: «شما بچه ها مي خواهيد در مقابل من بايستيد؟ اگر چنين كاري كنيد شما را خواهم كشت.»
من به او گفتم: « همين بچه هايي كه مي گويي الان در حال جنگ با صدام هستند. تو اگر ما را از بين ببري، همين بچه ها شما را را نابود خواهند كرد.»
 وقتي اين حرف ها را گفتم حاج بلوچ ترسيد و حرفي نزد.
رفتم و از ماشين شيريني آوردم تا شرايط را كمي آرام كنم  اما او گفت: « تو مي خواهي با اين شيريني من را بكشي. من به او گفتم: «ما نامرد نيستيم كه اين كار را بكنيم. اگر قرار بود با تو بجنگيم مثل عراق رودر رو مي جنگيديم.»
وقتي اين حرف ها را شنيد آرام شد و گفت: «من تمام طايفه شه بخش و طايفه هاي را كه با ما دوست هستند با شما متحد مي كنم فقط بايد كمي به من فرصت بدهيد.»
وقتي به تهران آمديم ماجرا را براي آقاي محتشم تعريف كرديم، وي باور نمي كرد كه ما توانسته باشيم بلوچ خان را راضي به صلح كنيم.

  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها