گفت و گو با بانوی جانباز شیمیایی سردشت:

ما نسل نفس های سوخته ایم/ روز اعدام صدام، بهترین روز زندگی ام بود

تعداد بازدید : 58
تاریخ و ساعت انتشار : دو شنبه 10 تیر 1398 11:48
جانباز و شاهد عینی بمباران شیمیایی شهر سردشت می گوید: یکی از بمب های شیمایی به خانه ما اصابت کرد و باعث شهادت 50 نفر از اهالی محله مان (سرچشمه) شد. از خانواده ما 10 نفر شهید شدند و تمام بازماندگان جانباز شیمیایی.

«ایران قربانی سلاح های شیمیایی است»؛ این جمله را بارها و بارها شنیده ایم اما تا زمانی که با یک جانباز شیمایی هم کلام نشده باشی، شاید به این جمله سطحی نگاه کنی و راحت از آن بگذری اما زمانی که جانبازی شیمیایی را می بینی که به خودش دستگاه اکسیژن آویزان کرده و برای بیان یک جمله نفس کم می آورد و مرتب سرفه می کند، آن وقت است که دیگر نمی توانی بی توجه از جمله «ایران قربانی سلاح های شیمیایی است» بگذری.

وقتی صحبت از جانباز به میان می آید، اولین تصویر ذهنی مان میدان جنگ است و خط مقدم جبهه اما وقتی سخن از جانبازان شیمیایی سردشت می شود، دیگر جنگ را فراموشی می کنیم و قالب ذهنمان به سمت خانه ها و کوچه هایی می رود که مردم روی زمین آن افتاده اند و جسم بی حرکتشان تلخ ترین قصه انسانی را روایت می کند. این مردم در دو واژه مشترکند؛ «بی گناه و مظلوم».

فاجعه بمباران شیمایی شهر «سردشت» در هفتم تیرماه 1366 توسط رژیم بعثی عراق، یکی از غم انگیزترین حوادث روزهای جنگ تحمیلی است که منجر به شهادت بیش از 100 نفر و جانبازی صدها نفر شد؛ جانبازانی که با تعبیری درست «نفس هایشان سوخته» و داغ آن حادثه نیز روحشان را سوزانده است.

روز اعدام صدام، بهترین روز زندگی ام بود/ در محله «سرچشمه» سردشت 50 نفر شهید شدند

خانم «شهلا کریمی واحد» یکی از جانبازان و قربانیان بمباران شیمیایی سردشت است که در این حادثه 10 تن از عزیزانش را از دست داده و امروز اگرچه 32 سال را با جسمی بیمار و پُر از دلتنگی گذرانده اما هربار که از مادرش و برادر مظلومش سخن می گوید، گریه امانش نمی دهد و داغ دیرینه اش، تازه می شود.

به بهانه سی و دومین سالروز بمباران شهر سردشت که در هفتم تیرماه 1366 به وقوع پیوست، به گفت و گو با خانم «شهلا کریمی واحد» نشستیم و از تلخی های آن حادثه شوم که بر سَر ساکنان این شهر آوار شد، سخن گفتیم. ماحصل گفت و گوی «نوید شاهد» با این بانوی جانباز شیمیایی که علی رغم رنج بیماری و سرفه های مکرر به پرسش هایمان با صبوری پاسخ داد را در ادامه می خوانید:

*خانم کریمی واحد در ابتدای گفت و گو لطفا معرفی کوتاهی از خود بفرمایید.

شهلا کریمی واحد هستم. سال 1353 در سردشت به دنیا آمدم. زمان بمباران سردشت، سیزده ساله بودم ؛ در این حادثه 10 نفر از خانواده ما و عمویم که همسایه دیوار به دیوارمان بودند، به شهادت رسیدند.

*چند نفر از شهدا عضو خانواده شما و چند نفر از خانواده عمویتان بودند؟

ما یک خانواده 5 نفره بودیم. مادرم باردار بود و انتظار به دنیا آمدن فرزندش را می کشید. در بمباران بردار 7 ساله ام به همراه مادرم و فرزندی که در شکم داشت شهید شدند.

هفت نفر هم از خانواده عموی تان.

بله. اوضاع برای خانواده عمو سخت تر بود. زن عمویم، شهید عایشه صالح زاده که 46 سال بیشتر نداشت، در بیمارستان اصفهان به شهادت رسید. پسر عموی بزرگم، مصطفی کریمی واحد سال 1372 به دلیل عوارض شیمیایی شهید شد. آقا مصطفی همیشه مریض و در بیمارستان بود و در بیمارستان ارومیه هم به شهادت رسید.

پسر عمویم قادر کریمی واحد، 28 ساله بود. ایشان را برای درمان به اسپانیا فرستادند و چند روز بعد همان جا شهید شد. پسر ایشان هم که یک سال و نیمه بود، به شهادت رسید. پسر عمویم، رحمت کریمی واحد 18 ساله بود و در تبریز به شهید شد. دختر عمویم، شهین کریمی واحد هم سن من و دوست صمیمی ام بود، در 13 سالگی به شهادت رسید. آنهایی که هم زنده ماندند، همگی جانباز شدند. پدرم، من و برادرم جانباز شیمیایی هستیم.

*مادرتان چند ساله بود؟

مادرم، شهید عایشه قادری، 36 ساله بود.

در بمباران شیمیایی سردشت بیش از 100 نفر به شهادت رسیدند. از این تعداد چند نفر در محله شما زندگی می کردند؟

ما ساکن محله «سرچشمه» بودیم و هفت خانواده در کوجه مان زندگی می کردند و حدود 50 نفر شان شهید شدند.نفس های مان سوخت و برای همیشه بند آمد. از بعضی خانواده ها حتی یک نفر هم زنده نماند. بیشتر شهدای بمباران شیمیایی سردشت از کوچه ما بودند زیرا بمب دقیقا به خانه ما اصابت کرده بود. بعد از این اتفاق، پدرم به سرعت ما را از سردشت به سمت مهاباد برد و هرطور شد خودمان را به مهاباد رساندیم اما آنهایی که در سردشت ماندند، شهید شدند.

*خانم کریمی واحد، قطعا از دست دادن 50 نفر که می شناختید در یک حادثه، بسیار تلخ و ناگوار است. برایمان تعریف کنید که روز هفتم تیر 1366 در سردشت چه اتفاقی افتاد؟

خاطرم هست که یک روز قبل از بمباران، بعدازظهر یکشنبه، مامانم گفت: «نزدیک زایمانم است. باید نان بپذیم تا کم و کسری و در خانه نباشد.» فردای آن روز، حدود ساعت دو بود که نان هارا پختیم و خانم هایی که برای کمک آمده بودند، از خانه ما رفتند. به مادرم گفتم: «شما خسته هستی. برو استراحت کن. من هم به زیرزمین رفته و کارها را انجام می دهم.»

داشتم لباس ها را جمع و جور می کردم که یک دفعه هواپیمایی آمد. برادر کوچکم اصلا نمی ترسید؛ می رفت کوچه و به هواپیماها نگاه می کرد. هواپیما که آمد، صدای وحشتناکی داشت. جیغ زدم و برادرم را صدا زدم تا به خانه بیاید. مادرم را هم صدا زدم و گفتم بیاید زیرزمین. همان لحظه همسر پسر عمویم که فرصت نکرده بود بچه اش را از گهواره بیرون بیاورد، با گهواره به زیرزمین خانه ما آمد. بعد از آن یک صدای وحشتناک شنیدیم و بوی خیلی بدی شبیه بوی سیر در هوا پر شد. بو به اندازه ای آزاردهنده بود که همگی بینی مان را گرفتیم.

بمب شیمیایی مانند موشک نیست که خرابی به بار آورد و ترکش داشته باشد. وقتی به حیاط آمدیم، می گفتند که «نگران نباشید، بوی باروت است.» هیچ کس نمی دانست رژیم بعثی بمب شیمیایی زده است. به همدیگر می گفتیم «کاش همیشه از این بمب ها بزنند، کسی نمی میرد» اما نمی دانستیم چه بلایی سرمان آمده است.

زن عمویم لباس شسته و در حیاط خانه شان پهن کرده بود. بوی بد آنقدر اذیتشان می کرد که لباس ها را خیس کرده و روی بینی و داخل دهانشان می گذاشتند. حس خفگی می کردیم. من هم هم روسری ام را پاره کرده و قسمتی از آن را به پدرم دادم تا داخل دهانش بگذارد. بعد از کندن روسری، قسمت هایی از صورت که روسری را از روی آن برداشتم، آسیب دید و جای آن هنوز هم مشخص است. بمب دقیقا به خانه ما اصابت کرده بود.

*شما که نمی دانستید شیمیایی زده اند. چه شد که در سردشت نماندید؟

پدرم می گفت «این بوی بد بچه ها مریض می کند. باید از خانه برویم» همگی به سمت منطقه ای که امروز منطقه جانبازان نام دارد، رفتیم. یکی دو ساعت گذشت. فرزند پسرعمویم حالش بد شد و مدام بالا می آورد. صورتش قرمز شده بود و مادرش می گفت «چیزی نخورده! نمی دانم چرا حالش بد شد». بعد از آن دختر عمویم هم همان علائم را داشت. کم کم حال همگی مان بد شد و گفتیم «یک اتفاق افتاده است».

همان جا پدر و عمویم تصمیم گرفتند که از شهر برویم. در مسیر حال پدرم بد می شد، عمویم رانندگی می کرد. حال عمو که بد می شد، پسر عمویم پشت فرمان می نشست. به هر سختی و مشقتی که بود خودمان را به مهاباد رساندیم و هیچ کس حاضر نمی شد به ما کمک کند. پدرم هنوز هم می گوید «آن شب فقط خدا با ما بود»

پدرم در مهاباد دو دوست خیلی خوب داشت و پیش آنها رفتیم. دوستان پدرم ما را به بیمارستان رساندند. من بی حال بودم و مادرم از من مراقبت می کرد و حالش خیلی خوب بود. شیمیایی روی ما بچه ها زودتر اثر کرد و بزرگترها حالشان بهتر بود. در بیمارستان به حمام رفتیم و بعد از آن در راهرو بیمارستان حالم بد شد و افتادم و دیگر مادرم را ندیدم. چشم هایم خیلی درد می کرد به اندازه ای که می گفتم «خدایا کور شوم تا این درد تمام شود» درد آن مانند این بود که جایی از بدن زخمی شود و روی آن نمک بپاشند. صبح که شد من را به تبریز منتقل کردند و بعد از آن تا یک هفته دیگر را به خاطر نمی آورم. من را به همراه دو برادرم و یکی از پسرعموهایم را به بیمارستان شهید چمران تهران منتقل کرده بودند. بینایی ام خیلی کم شده بود؛ در بیمارستان قطره ای داخل چشمم ریختند و به این ترتیب چشمم باز و دردم کمتر شد.

*چه زمانی متوجه شدید که بمب حاوی مواد شیمیایی و گاز خردل بوده است؟

بعد از آن که در بیمارستان چمران به هوش آمدم، گفتند سردشت را شیمیایی کرده اند.

*خبر شهادت مادر و برادرتان را چگونه شنیدید؟

بعد از آن که به هوش آمدم، از عمویم پرسیدم «پدر و مادرم کجا هستند؟» عمویم می گفت «برای درمان به خارج از کشور رفته اند» از آنجایی که چشم هایم خوب نمی دید، یک مرتبه که بهانه گیری می کردم، عکس خانمی را نشانم داد و گفت «این عکس مادرت و بچه اش، است». خیالم راحت شد که بچه به دنیا آمده است.

من آخرین نفری بودم که از بیمارستان چمران مرخص شدم. عمویم در تهران خانه داشت و به منزل ایشان رفتیم. من دردانه پدر و مادرم بودم و از نظر امکانات مشکلی نداشتیم اما زمانی که می خواستم مرخص شوم، حتی یک جوراب برای پوشیدن نداشتم. بیمارستان یک دست مانتو و شلوار به من داد. عموهایم به من و برادرم می رسیدند و در این مدت متوجه شدم که برادرم کوچکترم شهید شده است. پدرم که از اتریش آمد، برای آنکه غصه نخورد، گفتم: «خداروشکر که شما و مامان زنده هستید و خدا دوباره به ما بچه می دهد». پدرم گفت «مادرت خیلی وقت است که شهید شده». عموهایم در آن مدت منتظر مانده بودند تا پدرم بیاید و ایشان خبر شهادت مادرم را به من بدهد. مادرم و برادرم سه روز بعد از بمباران در یک روز شهید شدند.

*بعد از این حادثه، چه زمانی به سردشت برگشتید؟

بعد از بمباران حدود دو ماه تهران بودیم و بعد به مهاباد رفتیم و خانه ای اجاره کردیم و حدود در آنجا ساکن شدیم. بعد از آن به سردشت برگشته و خانه را تعمیر کردیم.

*زندگی را در همان خانه ادامه دادید؟

حدود دو سال در خانه مان زندگی کردیم و خوشبختانه از آن محله رفتیم. بعد از آن سال 1372 ازدواج کردم و به تهران آمدم. هرسال، هفتم تیر به سردشت می روم اما به سمت محله مان نمی روم. با این که بچه بودم اما جزئیات واقعه را به خاطر دارم.

حدود چهار سال پیش با پدرم به اندیمشک رفتیم. تعطیلات عید بود و ناگهان هوا رعد و برق شد. من خواب بودم و ناگهان احساس کردم هواپیما آمده است. سراسیمه بلند شدم و شروع به فرار کردم. روی پدرم افتادم و نزدیک بود پایم بشکند. پدرم، نگهم داشت و گفت «دخترم هواپیما نیست، رعد و برق بود». هنوز هم وقتی سمت فرودگاه مهرآباد می رویم یا سوار هواپیما می شوم، گوش هایم را می گیرم و صدای آن بمباران هنوز در گوشم است. وقتی تصاویر زلزله ای در تلویزیون پخش می شود، اصلا نگاه نمی کند و یاد آوارگی آن روزهایمان می افتم.

*همسرتان هم از جانبازان سردشت هستند؟

خیر. همشهری مان است و در جبهه شیمیایی شده اند. البته حالشان از من بهتر است. 8 ماه است که از خانه بیرون نیامده ام و تا کوچه هم نرفته ام زیرا آلودگی خیلی اذیتم می کند.

*خانم کریمی واحد چند فرزند دارید؟

دو پسر دارم که پسر بزرگ متولد 1374 و پسر کوچکترم متولد 1377 است

*بعد از شیمیایی کدام نواحی بدنتان آسیب دید؟

ریه، پوست و چشم. پوستم همیشه زخم است؛ آن را می توانم با پماد تسکین دهم اما درد ریه خیلی اذیتم می کند. مشکل ریه ام از همان روزی که شیمیایی شدیم، شروع شد و هرچه می گذرد، بدتر می شود. سال های گذشته بعد از یکی دو ماه که حالم بد بود، کمی بهتر می شدم اما حالا حدود 8 ماه است که حالم خوب نمی شود. گاهی شبها، آنقدر سرفه هایم شدید است که به قسمت پذیرایی خانه می آیم تا اهل خانه اذیت نشوند.

یک مرتبه برای انجام کاری به یک اداره دولتی رفته بودم. خیلی سرفه می کردم. یکی از کارمندان آن اداره گفت «اَه، خانوم چقدر سرفه می کنی» گفتم «من سرفه می کنم، اما سرماخوردگی ندارم که واگیر داشته باشد. مشکل دارم» متاسفانه عده ای درک درستی از وضعیت ما ندارد و بد برخورد می کنند.

یکی از دختر عموهایم، جانباز 70 درصد است و 10 ماه از سال را در بیمارستان بستری است.

روز اعدام صدام، بهترین روز زندگی ام بود

*متهم اصلی جنایت سردشت، صدام است. نسبت به او چه حس و حالی داشتید؟

بهترین روز زندگی ام زمانی بود که صدام را اعدام کردند. البته حقش این بود که سخت بمیرد اما باز هم کمی دلم آرام شد.

*و اما سخن آخر.

امروز 32 سال از آن روزها گذشته و من هم چنان با مشکلاتم دست و پنجه نرم می کنم. با تمام این اذیت های جسمی، گاهی در حق ما بی انصافی می کنند. از آنجایی که جانبازی ام 40 درصد است، بعضی خدمات درمانی شامل حالم نمی شود. برای جانبازان آرزوی سلامتی دارم و امیدوارم روزی برسد که هیچ جانبازی دغدغه درمان نداشته باشد.

منبع : نوید شاهد

  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها