خاطره ای از کودکی شبنم شیخی جانباز شیمیایی سردشت؛

دستگاه اکسیژن یک جانباز را کشیدم تا راحت نفس بکشد

تعداد بازدید : 16
تاریخ و ساعت انتشار : سه شنبه 8 مرداد 1398 11:34
شبنم شیخی جانباز شیمیایی 65 درصد که بر اثر بمباران شیمیایی روز 7 تیر سال 1366سردشت شیمیایی شد، خاطره ای از زمان کودکی خود نقل کرد.

شبنم شیخی در گفت و گو با خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی قربانیان سلاح شیمیایی خاطره خود را اینگونه نقل کرد که در سن 6 سالگی بودم و به خیال کودکانه خود می خواستم یک جانباز شیمیایی که با شیلنگ و دستگاه اکسیژن نفس می کشید را از وضعیت سخت و آزار دهنده نجات دهم، جلو رفتم و شیلنگ داخل بینی او را بیرون کشیدم.

خاطره این جانباز شیمیایی سردشت را به شرح زیر با هم می خوانیم؛

شبنم شیخی هستم و در جریان بمباران شیمیایی شهر سردشت 6 سال سن داشتم؛ در جریان این بمباران شیمیایی چشمانم، پوستم و ریه ام به شدت آسیب دید و حتی تا چندین ماه تقریبأ دید چشمانم را از دست داده بودم و این مسئله برای یک دختر بچه با این سن کم خیلی آزار دهنده بود.

یادم می آید چند ماه بعد از بمباران شیمیایی سردشت بود که مرا به همراه مادرم و چندین جانباز شیمیایی برای درمان به اسپانیا اعزام کردند.

در هواپیما بودیم که از جای خود بلند شدم و چندین صندلی به جلوتر رفتم و دیدم که یک جانباز شیمیایی به همراه همسرش نشسته و حال وخیمی دارد و به عبارتی انواع تجهیزات و دستگاه اکسیژن به او وصل بود و شیلنگی هم برای تنفس به بینی اش وصل شده بود. من چون خودم تجربه این شرایط نفس کشیدن را داشتم و می دانستم چقد آزار دهنده است، جلو رفتم و وقتی دیدم ایشان خواب است، شیلنگ را از بینی اش بیرون کشیدم و به خیال خودم می خواستم کاری کنم که این جانباز راحت نفس بکشند و اذیت نشود. بعد از این کار پیش مادرم آمدم و گفتم: مامان آن آقا رو نجات دادم؛ خیلی بد نفس می کشید، شیلنگ بینی اش را بیرون کشیدم.

مادرم سریع از جایش بلند شد و گفت: بروید به داد آن جانباز برسید؛ شبنم کشتش، که بلافاصله همسرش دوباره شیلنگ دستگاه تنفس را به او وصل کرد.

بین این همه خاطره بد و عذاب آور زمان بمباران سردشت واقعأ این خاطره ای که تعریف کردم، برای من و مادرم خیلی بامزه بود و گاهی اوقات مادرم برایم تعریف می کند و با هم می خندیم.

البته نام آن جانباز شیمیایی را به خاطر ندارم، اما بعدها از مادرم شنیدم این جانبازعزیزی که همراه ما بودند، بعد از مدتی در بیمارستان گومزوولا اسپانیا به خاطرعارضه شدید شیمیایی به شهادت رسیده است./ی/

خاطره ای از کودکی شبنم شیخی جانباز شیمیایی سردشت؛

شیلنگ دستگاه اکسیژن یک جانباز شیمیایی را کشیدم تا راحت نفس بکشد

 

شبنم شیخی جانباز شیمیایی 65 درصد که بر اثر بمباران شیمیایی روز 7 تیر سال 1366سردشت شیمیایی شد، خاطره ای از زمان کودکی خود نقل کرد.

شبنم شیخی در گفت و گو با خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی قربانیان سلاح شیمیایی خاطره خود را اینگونه نقل کرد که در سن 6 سالگی بودم و به خیال کودکانه خود می خواستم یک جانباز شیمیایی که با شیلنگ و دستگاه اکسیژن نفس می کشید را از وضعیت سخت و آزار دهنده نجات دهم، جلو رفتم و شیلنگ داخل بینی او را بیرون کشیدم.

خاطره این جانباز شیمیایی سردشت را به شرح زیر با هم می خوانیم؛

شبنم شیخی هستم و در جریان بمباران شیمیایی شهر سردشت 6 سال سن داشتم؛ در جریان این بمباران شیمیایی چشمانم، پوستم و ریه ام به شدت آسیب دید و حتی تا چندین ماه تقریبأ دید چشمانم را از دست داده بودم و این مسئله برای یک دختر بچه با این سن کم خیلی آزار دهنده بود.

یادم می آید چند ماه بعد از بمباران شیمیایی سردشت بود که مرا به همراه مادرم و چندین جانباز شیمیایی برای درمان به اسپانیا اعزام کردند.

در هواپیما بودیم که از جای خود بلند شدم و چندین صندلی به جلوتر رفتم و دیدم که یک جانباز شیمیایی به همراه همسرش نشسته و حال وخیمی دارد و به عبارتی انواع تجهیزات و دستگاه اکسیژن به او وصل بود و شیلنگی هم برای تنفس به بینی اش وصل شده بود. من چون خودم تجربه این شرایط نفس کشیدن را داشتم و می دانستم چقد آزار دهنده است، جلو رفتم و وقتی دیدم ایشان خواب است، شیلنگ را از بینی اش بیرون کشیدم و به خیال خودم می خواستم کاری کنم که این جانباز راحت نفس بکشند و اذیت نشود. بعد از این کار پیش مادرم آمدم و گفتم: مامان آن آقا رو نجات دادم؛ خیلی بد نفس می کشید، شیلنگ بینی اش را بیرون کشیدم.

مادرم سریع از جایش بلند شد و گفت: بروید به داد آن جانباز برسید؛ شبنم کشتش، که بلافاصله همسرش دوباره شیلنگ دستگاه تنفس را به او وصل کرد.

بین این همه خاطره بد و عذاب آور زمان بمباران سردشت واقعأ این خاطره ای که تعریف کردم، برای من و مادرم خیلی بامزه بود و گاهی اوقات مادرم برایم تعریف می کند و با هم می خندیم.

البته نام آن جانباز شیمیایی را به خاطر ندارم، اما بعدها از مادرم شنیدم این جانبازعزیزی که همراه ما بودند، بعد از مدتی در بیمارستان گومزوولا اسپانیا به خاطرعارضه شدید شیمیایی به شهادت رسیده است./ی/

خاطره ای از کودکی شبنم شیخی جانباز شیمیایی سردشت؛

شیلنگ دستگاه اکسیژن یک جانباز شیمیایی را کشیدم تا راحت نفس بکشد

 

شبنم شیخی جانباز شیمیایی 65 درصد که بر اثر بمباران شیمیایی روز 7 تیر سال 1366سردشت شیمیایی شد، خاطره ای از زمان کودکی خود نقل کرد.

شبنم شیخی در گفت و گو با خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی قربانیان سلاح شیمیایی خاطره خود را اینگونه نقل کرد که در سن 6 سالگی بودم و به خیال کودکانه خود می خواستم یک جانباز شیمیایی که با شیلنگ و دستگاه اکسیژن نفس می کشید را از وضعیت سخت و آزار دهنده نجات دهم، جلو رفتم و شیلنگ داخل بینی او را بیرون کشیدم.

خاطره این جانباز شیمیایی سردشت را به شرح زیر با هم می خوانیم؛

شبنم شیخی هستم و در جریان بمباران شیمیایی شهر سردشت 6 سال سن داشتم؛ در جریان این بمباران شیمیایی چشمانم، پوستم و ریه ام به شدت آسیب دید و حتی تا چندین ماه تقریبأ دید چشمانم را از دست داده بودم و این مسئله برای یک دختر بچه با این سن کم خیلی آزار دهنده بود.

یادم می آید چند ماه بعد از بمباران شیمیایی سردشت بود که مرا به همراه مادرم و چندین جانباز شیمیایی برای درمان به اسپانیا اعزام کردند.

در هواپیما بودیم که از جای خود بلند شدم و چندین صندلی به جلوتر رفتم و دیدم که یک جانباز شیمیایی به همراه همسرش نشسته و حال وخیمی دارد و به عبارتی انواع تجهیزات و دستگاه اکسیژن به او وصل بود و شیلنگی هم برای تنفس به بینی اش وصل شده بود. من چون خودم تجربه این شرایط نفس کشیدن را داشتم و می دانستم چقد آزار دهنده است، جلو رفتم و وقتی دیدم ایشان خواب است، شیلنگ را از بینی اش بیرون کشیدم و به خیال خودم می خواستم کاری کنم که این جانباز راحت نفس بکشند و اذیت نشود. بعد از این کار پیش مادرم آمدم و گفتم: مامان آن آقا رو نجات دادم؛ خیلی بد نفس می کشید، شیلنگ بینی اش را بیرون کشیدم.

مادرم سریع از جایش بلند شد و گفت: بروید به داد آن جانباز برسید؛ شبنم کشتش، که بلافاصله همسرش دوباره شیلنگ دستگاه تنفس را به او وصل کرد.

بین این همه خاطره بد و عذاب آور زمان بمباران سردشت واقعأ این خاطره ای که تعریف کردم، برای من و مادرم خیلی بامزه بود و گاهی اوقات مادرم برایم تعریف می کند و با هم می خندیم.

البته نام آن جانباز شیمیایی را به خاطر ندارم، اما بعدها از مادرم شنیدم این جانبازعزیزی که همراه ما بودند، بعد از مدتی در بیمارستان گومزوولا اسپانیا به خاطرعارضه شدید شیمیایی به شهادت رسیده است./ی/

خاطره ای از کودکی شبنم شیخی جانباز شیمیایی سردشت؛

شیلنگ دستگاه اکسیژن یک جانباز شیمیایی را کشیدم تا راحت نفس بکشد

 

شبنم شیخی جانباز شیمیایی 65 درصد که بر اثر بمباران شیمیایی روز 7 تیر سال 1366سردشت شیمیایی شد، خاطره ای از زمان کودکی خود نقل کرد.

شبنم شیخی در گفت و گو با خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی قربانیان سلاح شیمیایی خاطره خود را اینگونه نقل کرد که در سن 6 سالگی بودم و به خیال کودکانه خود می خواستم یک جانباز شیمیایی که با شیلنگ و دستگاه اکسیژن نفس می کشید را از وضعیت سخت و آزار دهنده نجات دهم، جلو رفتم و شیلنگ داخل بینی او را بیرون کشیدم.

خاطره این جانباز شیمیایی سردشت را به شرح زیر با هم می خوانیم؛

شبنم شیخی هستم و در جریان بمباران شیمیایی شهر سردشت 6 سال سن داشتم؛ در جریان این بمباران شیمیایی چشمانم، پوستم و ریه ام به شدت آسیب دید و حتی تا چندین ماه تقریبأ دید چشمانم را از دست داده بودم و این مسئله برای یک دختر بچه با این سن کم خیلی آزار دهنده بود.

یادم می آید چند ماه بعد از بمباران شیمیایی سردشت بود که مرا به همراه مادرم و چندین جانباز شیمیایی برای درمان به اسپانیا اعزام کردند.

در هواپیما بودیم که از جای خود بلند شدم و چندین صندلی به جلوتر رفتم و دیدم که یک جانباز شیمیایی به همراه همسرش نشسته و حال وخیمی دارد و به عبارتی انواع تجهیزات و دستگاه اکسیژن به او وصل بود و شیلنگی هم برای تنفس به بینی اش وصل شده بود. من چون خودم تجربه این شرایط نفس کشیدن را داشتم و می دانستم چقد آزار دهنده است، جلو رفتم و وقتی دیدم ایشان خواب است، شیلنگ را از بینی اش بیرون کشیدم و به خیال خودم می خواستم کاری کنم که این جانباز راحت نفس بکشند و اذیت نشود. بعد از این کار پیش مادرم آمدم و گفتم: مامان آن آقا رو نجات دادم؛ خیلی بد نفس می کشید، شیلنگ بینی اش را بیرون کشیدم.

مادرم سریع از جایش بلند شد و گفت: بروید به داد آن جانباز برسید؛ شبنم کشتش، که بلافاصله همسرش دوباره شیلنگ دستگاه تنفس را به او وصل کرد.

بین این همه خاطره بد و عذاب آور زمان بمباران سردشت واقعأ این خاطره ای که تعریف کردم، برای من و مادرم خیلی بامزه بود و گاهی اوقات مادرم برایم تعریف می کند و با هم می خندیم.

البته نام آن جانباز شیمیایی را به خاطر ندارم، اما بعدها از مادرم شنیدم این جانبازعزیزی که همراه ما بودند، بعد از مدتی در بیمارستان گومزوولا اسپانیا به خاطرعارضه شدید شیمیایی به شهادت رسیده است./ی/

  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها