بانوی جانباز شیمیایی سردشت:

آرزوی یک شب خواب راحت دارم/ بانوان جانباز شیمیایی رسیدگی بیشتری نیاز دارند

تعداد بازدید : 32
تاریخ و ساعت انتشار : شنبه 2 شهریور 1398 12:41
شهلا کریمی واحد جانباز شیمیایی 40 درصد گفت: وقتی هواپیماهای عراقی شهرسردشت را بمباران شیمیایی کردند، یکی از بمب ها دقیقأ به حیاط خانه ما اصابت کرد و از خانواده ما 10 شهید و11نفر هم جانباز شیمیایی شدند.

شهلا کریمی واحد در طی بمباران شیمیایی شهر سردشت در آذربایجان غربی به شدت آسیب دیده است، به سختی می تواند صحبت کند؛ او که شاهد برخورد بمب شیمیایی با منزلشان بوده و از 12 سالگی جانباز شیمیایی شده است، آرزوی یک خواب راحت و بدون سرفه را دارد.

خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی قربانیان سلاح های شیمیایی در گفت وگو با این بانوی جانباز شیمیایی، جزئیات بیشتری درمورد بمباران شیمیایی سردشت، مشکلات بانوان جانباز شیمیایی، تهیه داروهای مورد نیاز و... جویا شده است که متن آن را در ادامه با هم می خوانیم:

*لطفأ خودتان را معرفی کنید؟

شهلا کریمی واحد هستم جانباز شیمیایی 40 درصد از شهر سردشت از توابع آذربایجان غربی

*مختصری از نحوه شیمیایی شدنتان بفرمایید؟

روز یکشنبه 7 تیر سال 66 حدود ساعت چهارونیم عصر بود که هواپیماهای عراقی آمدند و سردشت را بمباران کردند.

خانه ما 3 طبقه بود؛ خانواده ما و خانواده عمویم با هم دریک خانه بزرگ زندگی می کردیم؛ وقتی شهر سردشت بمباران شد، یکی از بمبها به حیاط خانه ما اصابت کرد و تمام شیشه های خانه ما به زمین ریخت.

حیاطمان پرشده بود از دانه هایی مثل نمک و بویی شیبه بوی سیر پخش شده بود؛ همه ما خیلی ترسیده بودیم و به زیر زمین رفته بودیم.

پدرم همان شب همه ما را به شهرمهاباد برد؛ آنجا بیمارستان رفتیم و برایمان آمپول و سرم می زدند اما همچنان چشم ها و گلویمان به شدت می سوخت. در بیمارستان فهمیدیم که همه با حالت تهوع و سوختگی  سرفه های شدید می آیند؛ آنجا بود که فهمیدیم شیمیایی شده اییم.

البته اوایل هیچ کدام نمی دانستیم که این گاز شیمیایی بعدها چه بلایی به سرمان می آورد.

درمدت 25 روز که از بمباران گذشت، یکی یکی اعضای خانواده شهید می شدند و بقیه هم مجروح شیمیایی شدیم.

*وقتی که شیمیایی شدید، چه حالی به شما دست داد؟

آن زمان من 12 ساله بودم وهیچ کداممان اطلاعی ازشیمیایی نداشتیم اما دردی که شب اول بمباران درمهاباد کشیدم، را هیچ گاه فراموش نمی کنم؛ هم بدنم می سوخت، هم چشمانم بینایی اش را از دست داده بود و هم گلویم به شدت می سوخت.

تا وقتی که به تهران اعزام شدیم، 10 روزی طول کشید؛ وقتی در تهران بودم، تازه یادم آمد آن10 روز چه بلاهایی به سرمان آمده است.

 وقتی خودم را در آینه دیدم جیغ کشیدم، صورتم سیاه و سوخته بود.

در بیمارستان تهران که بودم ، بعد از چند روز یکی یکی خبر شهادت اعضای خانواده را می شنیدم؛ بسیار از این وضع ناراحت بودم و شرایط برای من که دختر بچه ای 12ساله بودم مادرم و برادرم و برخی از اعضای خانواده عمویم را از دست می دادم ، بسیار سخت بود.

*آیا آموزشی برای این وضعیت دیده بودید؟

خیر، ما هیچ کدام نمی دانستیم شیمیایی چیست؛ حتی این احتمال را هم نداده بودند که شاید شهر را هم بمباران شیمیایی بزنند و بخواهند آموزشی به مردم بدهند.

فقط بوی شدیدی می آمد و ما لباس های که روی طناب انداخته بودیم، خیس کردیم و جلوی دهنمان را گرفتیم اما نمی دانستیم که همین لباس ها با گاز شیمیایی آلوده شدند و با هر نفس؛ ما شیمیایی می شویم.

*چند نفر از نزدیکانتان مجروح و یا شهید شدند؟

خانواده ما و خانواده عمویم با هم زندگی می کردیم که 21 نفر بودیم که 10 نفرمان شهید و 11 نفر بقیه مجروح شیمیایی شدند.

از خانواده ما مادرم با بچه داخل شکمش و برادر7 ساله ام شهید؛ من و برادر بزرگترم و پدرم نیز جانباز شیمیایی شدیم.

*حادترین ناراحتی شما در حال حاضر چیست؟

ریه ام مشکل دارد و هرسال عفونت می کند؛ سرما که می خورم، به سختی نفس می کشم و صدایم دیگر بالا نمی آید و الان حدود 10ماهی است که ازخانه بیرون نرفتم؛ مگر برای دکتر رفتن و با این همه دارو درمان تأثیر مثبتی هم حاصل نشده است.

*بفرمایید جانبازان شیمیایی اکنون با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم می کنند؟

مشکلات جانبازان در حال حاضر تهیه داروست که کمیاب شده است و یا اینکه دیر به دستشان می رسد.

*از نظر تهیه دارو و رسیدگی به جانبازان شیمیایی وضعیت چگونه است؟

من از برخی امکانات مختص جانبازان شیمیایی استفاده می کنم و سعی می کنم داروها و هزینه های پزشکی ام را خودم پرداخت کنم؛ چون ریه ام خیلی مرا اذیت می کند و نمی توانم منتظر وقت های تعیین شده برای داروهایم بمانم.

مطمئنأ همین موضوع تأمین دارو و هزینه های پزشکی دیگر جانبازان شیمیایی را آزار می دهد.

*بفرمایید بعد از گذشت بیش از سی سال از شیمیایی شدنتان آیا پایش سلامت می شوید؟

اوایل برنامه ای بود به منزلمان می آمدند و پزشک عمومی آمپول آنفلوانزا هم برایمان تزریق می کرد اما اکنون مثل زمان گذشته نیست.

* بزرگترین آرزویتان چیست؟

آرزوی یک شب خواب راحت دارم؛ یک شب بدون سرفه بدون نفس تنگی با خیال راحت بخوابم.

من از 12 سالگی این مشکل را دارم دیگر به این مشکل عادت کرده ام اما خواب راحت برایم آرزوست. چون اغلب شبها نشسته روی مبل می خوابم.

* در پایان حرف یا سخنی دارید بفرمایید؟

من از مسئولان می خواهم به جانبازان شیمیایی، بخصوص بانوان جانباز بیشتر رسیدگی شود؛ چون بانوان جانباز شیمیایی علاوه بر تحمل درد و مشکلات خودشان، مسئولیت خانه داری هم به روی دوششان است.

من الان خودم جانباز شیمیایی هستم؛ باید درد و سختی های خودم را تحمل کنم و به همسرم که او هم جانباز است، رسیدگی کنم ضمن اینکه مسئولیت خانه و بچه ها را نیز دارم.

همچنین از مسئولان ذیربط می خواهم و خواهش دارم که به جانبازان شیمیایی سردشت رسیدگی بیشتری شود. سردشت کلینیک تخصصی دارد اما پزشک متخصص ندارد و مردم باید برای درمان به ارومیه بیایند و یا اینکه با این همه مشکلات و دوری راه به تهران سفر کنند./ی/

  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها