خاطره جانباز شیمیایی اسدالله محمدی :

درمان 50 روزه در آلمان را با سختی سپری کردم

تعداد بازدید : 25
تاریخ و ساعت انتشار : یک شنبه 14 مهر 1398 09:35
اسدالله محمدی جانباز شیمیایی ۷۰ درصد یکی از جانبازانی است که در دوران جنگ تحمیلی مورد آلودگی شیمیایی نیروهای رژیم بعث عراق قرار گرفته است و سال‌هاست که از این درد رنج می‌برد.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی قربانیان سلاح های شیمیایی، محمدی اکنون راهنمای موزه صلح است. با او در موزه صلح تهران گفت و گویی انجام دادیم که خاطره ای از بستری شدنش در آلمان تعریف کرد.

با هم این خاطره را بخوانیم.

بار اول که به آلمان رفتم، درمانم حدود 50 روز طول کشید. ابتدا که حدود 2 هفته بیمارستان بودم و تنگی که در مسیر نای و برونشیت بود، باز کردند ؛ تنگ نفسم خیلی بیشتر از قبل اول شد که خودم می گفتم چرا مرا اعزام کردند که وضعم اینطوری شود. دکتر گفت به خاطر کاری که کردیم، زخم ایجاد شده بود. حالم خیلی بدتر شد طوری که در آنجا دائم اکسیژن استفاده می کردم تا اینکه وقتی استند گذاشتند، تنگی نفسم کمتر شد.

وقتی در آنجا بودم، دو تا از دوستمان به شهادت رسیدند و جا دارد که یادی بکنم از شهدای عزیز شیمیایی. شهید سیدعباس رضوی از مشهد مقدس و شهید عبدالرضا جاویدان از کرمانشاه.

بار اول که به آلمان اعزام شدیم، هر سه نفر باهم بودیم. این دو نفر دوستم سال های قبل به شهادت رسیدند . در زمان اعزام درمان من حدود 50 روز طول کشید اما درمان آنها دو هفته بود که زودتر از من به ایران برگشتند و من تنها شدم.

از یک طرف زبان آلمانی را متوجه نمی شدم و از طرفی مترجم هم وقتی می آمد، برای نوبت بعدی یک هفته بعد می آمد. ضمن اینکه غذای آنها برایم مناسب نبود، خیلی تنهایی برایم سخت بود و سخت گذشت. همچنین یکی از دوستان که اهل اصفهان بود، حالش بد شد و به اصفهان برگشت و بعدها شنیدم شهید شده است.

در محیط بیمارستان وقتی استند گذاشتند، خیلی سرفه ام می گرفت . هم خودم خسته می شدم و هم در اتاقی که بودم یک بیمار آلمانی هم حضور داشت که او هم خیلی اذیت می شد؛ مرتب زنگ را می زد که به فلانی ( من) دارو بدهید تا سرفه نکند. آنها هم می گفتند دارو دادیم اما دارو اثر نمی کند. او خیلی صدای زنگ را می زد ؛ در نهایت برخوردش با من خیلی بد بود و یک کاریکاتوری نشانم می داد مبنی بر اینکه در ایران با مردم بدرفتاری می شود و می خواست با نشان دادن این کاریکاتور مرا اذیت کند. از طرفی هم به دلیل تنهایی و نداشتن همدم اذیت شدم در نهایت 50 روز آنجا بودم که یک ماه آن به سختی گذشت و بالاخره مرخص شدم.

یک بار هم تلفنی با همسرم تماس گرفتم که حالم خیلی خوب است. وقتی استند را درآوردند و برای تست برده بودند، حالم بد شد و مرا به بخش مراقبت های ویژه (ICU ) بردند و در همین وقت بود که خانواده ام هم تماس گرفته بودند و من هم جواب نداده بودم ؛ لذا آنها دلواپس شده بودند و فکر کرده بودند که من از دنیا رفته ام تا اینکه فردای آن روز استند را برایم گذاشتند و حالم بهتر شد و توانستم تماس بگیرم که آنها خوشحال شدند.

  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها